محمدپرهاممحمدپرهام، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

نفسمون پرهام

0413

یادداشت دوازدهم

سلام عزیزم   فردا قراره برم سونو هم بابت مرحله دوم غربالگری آنومالی و هم تشخیص جنسیت قطعی تو نازنینم. یکم نگرانم نمیدونم چرا! اومدم اینجا به خدای مهربون بگم خداجون من و همسری از ته قلبمون راضیم به رضای تو و ازت میخوایم در درجه اول یه نینی سالم و صالح  بهمون عطا کنی نه تنها به ما که به همه و بعد هم در مورد جنسیتش هر چی که خودت صلاح دونستی همون بشه واقعا فهمیدم که توی این دنیای فانی اگه سلامتی نداشته باشی همه چیز پیش چشمت تیره و تاره و هیچ چیز ارزش نداره.  پس خدای گلم به ما آن ده که آن به.  خدارو شکر بابایی حالش بهتره گلم منم از نگرانیم خیلی کاسته شده... دیگه اینکه این چند وقته بی ...
25 بهمن 1390

یادداشت یازدهم

سلام جیگر مامان این ۳ روز تعطیلی که بمناسبت میلاد حضرت رسول (ص) و ۲۲ بهمن گذشت واسه من تعطیلات خوبی بود چون هم بحد کافی استراحت کردم هم به یکی از کارهای مورد علاقه ام یعنی کیک پزی پرداختم هم کمد لباسای خودم و چوب لباسی بابایی که مدتها بود در حال انفجار بود و از شدت درهم برهمی مرتب کردنش به یه پروژه بلند مدت تبدیل شده بود خلاصه ازاون وضعیت نجات پیدا کردو بختشون باز شد و با کمک بابایی ردیفشون کردیم  حالا اگه تا عید دوباره به وضعیت قبلی برنگرده خیالم از بابت اینا راحته. وای از بحث شیرین کیک پزیم بگم که روز عید یعنی جمعه که ساعت ۹.۵ از خواب بیدار شدم  بعد از ردیف کردن یکسری کارام با اشتیاق وایسادم...
23 بهمن 1390

یادداشت دهم

  سلام این عکسو خیلی دوست دارم دلم میخواد اینو قاب بگیرمو بزنم تو اتاق نی نی بنظرم عشق بین مادر و فرزند رو به زیباترین شکل به تصویر کشیده... واییییییییی خدایا به همه زنها لذت مادر شدن رو عطا کن . ...
24 ارديبهشت 1392

یادداشت نهم

سلام عسل مامان عزیزدلم این روزا بنظرم خیلی آروم شدی آخه چرا ؟! احساس میکنم تو ام از غم مامانی یکم غمگینی آره؟ غمتو نبینم غنچه مامان ایشالله که چیز مهمی نیست عزیزم و اوضاع به زودی به روال عادی برمیگرده منکه توکلم به خدای مهربونه توام جیگرم ازش بخواه که کمک کنه زود زود بابایی خوب بشه... تو تا زمانی که تو دل مامانی قطعا به خداوند خیلی نزدیکتری.  روز ۴شنبه و ۵ شنبه و جمعه ای که گذشت واسه  من روزهای خیلی بدی بود چون بعد از مدتها بشدت ترسیدم و احساس خطر کردم ترس از آینده خیلی بده ... ایشالله که چیز مهمی نیست من سعی میکنم نگران نباشم تو هم ناراحت نباش عزیزم از خدای مهربون هم بخواه که کمک کنه خود بابایی هم خودشو نبازه و نگر...
24 ارديبهشت 1392

یادداشت هشتم

سلام نینی گولوی مامان عسل مامان خوفی جیگرم؟ تو دل مامانی خوش میگذره؟؟ اون روز عصر بالاخره رفتم پیش خاونم دکتر ل خلاصه قضبه کم کاری رو بهش گفتم و طبق معمول که خیلی خونسرده بهم گفت عزیزم چیزی نیست کم کاریت خیلی خفیفه باید بری پیش آقای دکتر ض فوق تخصص غدد و درمانو شروع کنی وگفت که جای نگرانی نیست بعدش هم که خواست صدای قلب شما نینی گولوی نازمو برام پخش کنه که خیلی ضعیف یه چیزایی شنیدم .جیگرم ولی چونکه شما خیلی حرکت داشتی یکسره صدای حرکتات میومد و میکروفن خش خش میکرد چون خانوم دکتر قلب کوچولوتو گم میکرد خوب خلاصه که احساس کرد یه کم نگرانم گفت بزار سونو کنم که بتونی ببینیش واییییییییییی جیگر مامان من برای چندمین بار شما رو دیدم چچ...
24 ارديبهشت 1392

یادداشت هفتم

سلام بی مقدمه میرم سر اصل مطلب بعد از ماجرای فهمیدن کم کاری تیروئید و تعطیلات هفته گذشته که باعث شد نتونم هیچ کدوم از ۲تا دکترای زنانم که این مدت رفتم پیششون رو پیدا کنم دیروز از یکیشون وقت قبلی داشتم رفتم هم برای چکاپ ماهانه و هم بیان این موضوع که از شانس بدم همون لحظه یه زایمان اورژانسی پیش اومد و خانوم دکتر رفت بیمارستان و ماها موندیم حالا امروز مجددا وقت داده و قراره ساعت ۳.۵ که از سر کار رفتم خونه نمازمو بخونم و همسری نهار بخوره و بریم دیروز وقتی خانم دکتر رفت بیمارستان مامای دستیارش اومد بیرون تا اگه کسی سوالی داره جواب بده منم جریانو بهش گفتم و گفت حتما باید برم پیش فوق تخصص غدد حالا امروز امیدوارم که بتونم از اون...
24 ارديبهشت 1392

یادداشت ششم

سلام نینی گولوی مامان  عزیز دلم امروز رفتم جواب ازمایش تیروئیدی که همراه ازمایش غربالگری به اصرار خودم خانوم دکتر نوشت به دکی درمانگاه اداره نشون دادم... عزیز دلم ازمایش غربالگری خوشبختانه نتیجش خوب بود ولی متاسفانه مامانی کم کاری تیروئید پیدا کرده خیلی نگران شدم خصوصا بخاطر اینکه قبلا مطالب بدی راجع به عوارض کم کاری تیروئید روی جنین شنیده بودم دکی درمانگاه گفت باید زودتر یه ازمایش کامل تیروئید بدم و ضمنا هم به متخصص زنانم بگم و تحت نظر یه متخصص غدد باشم که سریعا درمانو شروع کنه که خدای ناکرده روی شما اثر منفیی نگذاره غنچه مامان! حالا تا عصر که برم پیش خانوم دکتر و نظرشو بپرسم قلبم میاد تو دهنم... خدا جونم ازت خو...
24 ارديبهشت 1392